و امروز باز هم در نخستین قدم های راه ایستاده ام
من امروز به کجا قدم خواهم نهاد؟؟
آیا قلب بی قراری یارای قدم های مرا خواهد داشت ؟؟
شاید قدم های من به وسعت قلبهای عاشق نیست…
شاید قدم های من برای عشق کوچک است…
امروز همه ی وجودم در نخستین لحظه عشق مانده است...
و از خدا برایش سعادت می خواهم…
خدایا و باز هم خدایا.......
چه خواهد شد!…؟
چه بر من خواهد گذشت و به کدامین سو خواهم شتافت ؟؟
به کجا می توان گریخت!!...
عشق در میان هاله های صدای نفس هایم موج می زند اما ... ،
اما باز هم سکوت باز هم ترس باز هم .....
و من در تلاطم ماندن و رفتن به انتهای دنیا پناه می برم و از هجوم همه ی خاطرات سخت به تو پناه می آورم.
با من بمان...!
برای من بمان ، و مرا با خود ببر.. !!
مرا ببر تا انتهای حضور عشق ...
تا جائیکه همگان بدانند که من صدای عشق را شنیده ام...
و با تو می مانم چرا که صدایت را دوست دارم ...
با تو می مانم چرا که هرگاه به تو می اندیشم صدای خاطرات گذشته کمرنگ می شوند ...
با تو خواهم ماند و تو را دوست خواهم داشت
با ذره ذره ی نفس های زخمی ام ، با تکه تکه ی عشق جاویدم
و با جرعه جرعه ی وجود شکسته ام می گویم :
به خانه ی تاریک قلبم خوش آمدی............
بر من بتاب که وجودم میان عشق و جنون مانده است... .
با من باش و برای من باش .......
زیرا که از امروز با توام و برای تو.......
همزادی شاید برای تو

