تبليغاتX
به خاطر دل خودم می مانم

به نام خدای مهربونم....

همیشه همه ی ادما فکر می کنن که عاشق شدن شاید خیلی سخت باشه و

 یا اینکه فکر می کنن خیلی سخت می شه یه عشق بی قید و شرط پیدا کنن .

البته نمی خوام بگم که کار آسونی هست

 اما این ماجرا دقیقا مثل دو  دو  تا چهار تا می مونه .

یه مسئله ریاضی که بین دو تا عبارتش فقط یه علامتِ ، و اون هم مساویه .

جدی میگم واسه عاشق بودن واسه دل داده بودن شاید حتی واسه همزاد بودن

 واقعا باید عاشق ، دل داده ، و همزاد بود .

شاید آخریش از همه سخت تر باشه .

چون یه همزاد وقتی می تونه همزاد باشه که با هر نفس عشقش به دنیا بیاد ،

با هر بار شکسته شدن دل محبوبش بشکنه . اما باید بتونه دوباره خودشو پیدا کنه  .

ذره ذره وجودش رو جمع کنه تا با نفس بعدی عشقش بلند بشه

 و باز دوباره بشه همون همزاد .

آره عاشق بودن و عاشق شدن خیلی راحتِ.

به اندازه ای که شاید بشه گفت فقط با یه نگاه می شه عاشق شد اما

نگه داشتن و عاشق موندن کار خیلی سخت و خیلی دشواری هست

 که شاید هر کسی نتونه از عهده اش به خوبی بر بیاد .

من مدت خیلی زیادی هست که یه همزادم ...

گاهی اوقات واسه خودم ، گاهی اوقات واسه شما ،

گاهی اوقات واسه دلم ، اما مهم الان هست که همزادی واسه تو هستم....

 واسه توئی که خیلی از من دوری ، خیلی از من فاصله داری ،

 اما من همیشه به یادتم .  دلم می خواد واست یه همزاد باشم که همیشه همرازت باشه .

از همین فاصله ی دور به صدای قلبت گوش می کنم و به یادت همیشه می مونم .

شاید یه همزاد نتونه عاشق باشه یا اینکه حق عاشق بودن رو ازش گرفتن

اما هیج کس حتی خودت نمی تونی حق دوست داشتن رو از من بگیری .

همیشه همزادی برای تو هستم و خواهم ماند .

و باز هم می گویم :

آنکه عاشقانه دوستت دارد

همزاد

 

+ نوشته شده توسط همزاد در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 13:31 |

و امروز باز هم در نخستین قدم های راه ایستاده ام

من امروز به کجا قدم خواهم نهاد؟؟

آیا قلب بی قراری یارای قدم های مرا خواهد داشت ؟؟

شاید قدم های من به وسعت قلبهای عاشق نیست

شاید قدم های من برای عشق کوچک است

امروز همه ی وجودم در نخستین لحظه عشق مانده است...

و از خدا برایش سعادت می خواهم

خدایا و باز هم خدایا.......

چه خواهد شد!…؟

چه بر من خواهد گذشت و به کدامین سو خواهم شتافت ؟؟

به کجا می توان گریخت!!...

 عشق در میان هاله های صدای نفس هایم موج می زند اما ... ،

 اما باز هم سکوت باز هم ترس باز هم .....

و من در تلاطم ماندن و رفتن به انتهای دنیا پناه می برم و از هجوم همه ی خاطرات سخت به تو پناه می آورم.

با من بمان...!

 برای من بمان ، و مرا با خود ببر.. !!

مرا ببر تا انتهای حضور عشق ...

 تا جائیکه همگان بدانند که من صدای عشق را شنیده ام...

و با تو می مانم چرا که صدایت را  دوست دارم ...

 با تو می مانم چرا که هرگاه به تو می اندیشم صدای خاطرات گذشته کمرنگ می شوند ...

 با تو خواهم ماند و تو را دوست  خواهم داشت

با ذره ذره ی نفس های زخمی ام ، با تکه تکه ی عشق جاویدم

 و با جرعه جرعه ی وجود شکسته ام می گویم :

به خانه ی تاریک قلبم خوش آمدی............

بر من بتاب که وجودم میان عشق و جنون مانده است... .

با من باش و برای من باش .......

زیرا که از امروز با توام و برای تو.......

همزادی شاید برای تو

 

 

+ نوشته شده توسط همزاد در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 22:26 |


Powered By
BLOGFA.COM