تبليغاتX
به خاطر دل خودم می مانم

بهار....

بازم بهار....

بازم شکوفه.........

بازم یه دنیای جدید..........

بازم یه سال نو با تمام دلواپسی هاش.........

یا شایدم بازم یه سال نو با تمام دلخوشی هاش از راه رسید........

یه سال نو با تمام دلدادگیهاش رسید.

یه سال با تمام عشقش............یه سال با تمام شادیاش.

دلم واسه تک تک دلخوشیام تنگ شده .......

این سالی که گذشت با تمام خوبی ها و بدیهاش تموم شد.

این سال با تمام فراز و نشیبش تموم و شد و رفت

و واسه من یه دنیا شادی  یه دنیا عشق  یه دنیا دلدادگی اورد

توی این بهار من میخوام عشق واقعی رو درک کنم .

عشقی که نه از سر  هوس و نه از سر هیچ چیز دیگه ای باشه

عشقی که فقط عشق هست

یه عشق خالص و ناب

این عشق رو با تمام وجودم تقدیم اون دلداده ای می کنم که بتونه

کلید قلب منو از وسط همه ی کلید های اسرار وجودم پیدا کنه

و بتونه درای قفل شده قلبم رو واسه خودش باز کنه..

پس این عشق با بهار جدید مبارکت باد.............

همزاد

+ نوشته شده توسط همزاد در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 16:25 |

به نام خدای مهربونم....

همیشه همه ی ادما فکر می کنن که عاشق شدن شاید خیلی سخت باشه و

 یا اینکه فکر می کنن خیلی سخت می شه یه عشق بی قید و شرط پیدا کنن .

البته نمی خوام بگم که کار آسونی هست

 اما این ماجرا دقیقا مثل دو  دو  تا چهار تا می مونه .

یه مسئله ریاضی که بین دو تا عبارتش فقط یه علامتِ ، و اون هم مساویه .

جدی میگم واسه عاشق بودن واسه دل داده بودن شاید حتی واسه همزاد بودن

 واقعا باید عاشق ، دل داده ، و همزاد بود .

شاید آخریش از همه سخت تر باشه .

چون یه همزاد وقتی می تونه همزاد باشه که با هر نفس عشقش به دنیا بیاد ،

با هر بار شکسته شدن دل محبوبش بشکنه . اما باید بتونه دوباره خودشو پیدا کنه  .

ذره ذره وجودش رو جمع کنه تا با نفس بعدی عشقش بلند بشه

 و باز دوباره بشه همون همزاد .

آره عاشق بودن و عاشق شدن خیلی راحتِ.

به اندازه ای که شاید بشه گفت فقط با یه نگاه می شه عاشق شد اما

نگه داشتن و عاشق موندن کار خیلی سخت و خیلی دشواری هست

 که شاید هر کسی نتونه از عهده اش به خوبی بر بیاد .

من مدت خیلی زیادی هست که یه همزادم ...

گاهی اوقات واسه خودم ، گاهی اوقات واسه شما ،

گاهی اوقات واسه دلم ، اما مهم الان هست که همزادی واسه تو هستم....

 واسه توئی که خیلی از من دوری ، خیلی از من فاصله داری ،

 اما من همیشه به یادتم .  دلم می خواد واست یه همزاد باشم که همیشه همرازت باشه .

از همین فاصله ی دور به صدای قلبت گوش می کنم و به یادت همیشه می مونم .

شاید یه همزاد نتونه عاشق باشه یا اینکه حق عاشق بودن رو ازش گرفتن

اما هیج کس حتی خودت نمی تونی حق دوست داشتن رو از من بگیری .

همیشه همزادی برای تو هستم و خواهم ماند .

و باز هم می گویم :

آنکه عاشقانه دوستت دارد

همزاد

 

+ نوشته شده توسط همزاد در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 13:31 |

و امروز باز هم در نخستین قدم های راه ایستاده ام

من امروز به کجا قدم خواهم نهاد؟؟

آیا قلب بی قراری یارای قدم های مرا خواهد داشت ؟؟

شاید قدم های من به وسعت قلبهای عاشق نیست

شاید قدم های من برای عشق کوچک است

امروز همه ی وجودم در نخستین لحظه عشق مانده است...

و از خدا برایش سعادت می خواهم

خدایا و باز هم خدایا.......

چه خواهد شد!…؟

چه بر من خواهد گذشت و به کدامین سو خواهم شتافت ؟؟

به کجا می توان گریخت!!...

 عشق در میان هاله های صدای نفس هایم موج می زند اما ... ،

 اما باز هم سکوت باز هم ترس باز هم .....

و من در تلاطم ماندن و رفتن به انتهای دنیا پناه می برم و از هجوم همه ی خاطرات سخت به تو پناه می آورم.

با من بمان...!

 برای من بمان ، و مرا با خود ببر.. !!

مرا ببر تا انتهای حضور عشق ...

 تا جائیکه همگان بدانند که من صدای عشق را شنیده ام...

و با تو می مانم چرا که صدایت را  دوست دارم ...

 با تو می مانم چرا که هرگاه به تو می اندیشم صدای خاطرات گذشته کمرنگ می شوند ...

 با تو خواهم ماند و تو را دوست  خواهم داشت

با ذره ذره ی نفس های زخمی ام ، با تکه تکه ی عشق جاویدم

 و با جرعه جرعه ی وجود شکسته ام می گویم :

به خانه ی تاریک قلبم خوش آمدی............

بر من بتاب که وجودم میان عشق و جنون مانده است... .

با من باش و برای من باش .......

زیرا که از امروز با توام و برای تو.......

همزادی شاید برای تو

 

 

+ نوشته شده توسط همزاد در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 22:26 |
به نام خدای مهربونم.......

امشب شب خیلی قشنگی بود.

شاید همه آدمای عاشق و بیقرار کنار هم بودن

شاید همشون واسه دیدن هم لحظه شماری می کردند.

خیلی ها هم هستند که شاید هیچ کس رو نداشته باشند.

اما من می خوام بگم که عشق اینقده بزرگه که شاید حتی

واسه اونا هم جا داشته باشه.واسه قلب بیقرار اونا هم یه

گوشه ی خلوتی باشه.

اما نیومدم اینجا که اینها رو بگم.اومدم تا بگم به نظر من عشق

یه دروغ بزرگه.به نظر من عشق هیچ معنی نمی تونه داشته

باشه جز دروغ

اخه چرا همه می خوان با تظاهر به عاشقی این نام قشنگ رو

با خودشون یدک بکشن

عشق یه مرتبه کورکورانه از محبت است که واقعا عقل ادم رو

از بین می بره

نمیدونم شاید من دارم اشتباه میگم اما اومدم اینجا که فقط بگم

اومدم بگم که خالی بشم

و اینکه خیلی خوشحالم که یه سال دیگه زنده بودم تا بتونم

به یه نفر بگم والنتاین مبارک.

اما هیچ وقت دلم نمی خواد دیگه به کسی بگم مبارک و اینکه

من تا همیشه با تو می مانم چون این یه دروغ محض.

الان خیلی خالی شدم

ممنونم که به حرفام گوش کردید.

عاشقان روزتان مبارک

همزاد

+ نوشته شده توسط همزاد در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 11:36 |
به نام خدای مهربونم...

امروز واسه من روز خیلی خوبی بود.

آخه امتحانم رو خیلی عالی دادم.اصلا باورم نمی کردم.

دیروز نتونستم واسه امتحانم بخونم یه مریضی سخت گرفته بودم وداشتم عجیب با مرگ دست و

پنجه نرم می کردم.شاید باور نکنید اما واقعا یه لحظه احساس کردم که رفتم

خدا رو شکر به خیر گذشت......(قسمت نشد حلوا بخورین)

خلاصه امروز با معلومات صفر رفتم سر جلسه.اما امتحانم رو عالی دادم و نفر اولی بودم که

نقشه ام را کامل کشیدم و تحویل دادم.

خیلی خوشحالم و اومدم اینجا که توی این خوشحالی بگم که چقدر یه نفر رو دوست دارم

یک دوستی که برام خیلی عزیز و محترم هست.یه دوست که شاید الان خیلی هم حالش خوب

نباشه.البته از نظر روحی.

می خوام کمکش کنم اما نمی دونم چطوری؟

خلاصه اینکه می خوام بگم برام دعا کنید تا بتونم به دوستم کیا کمک کنم.

کیا می خوام بهت بگم که در حال حاضر تو تنها کسی هستی که حرفای منو می فهمی

چون تو هم مثل من زخمی عشقی.این مطلب رو هم تقدیم آقا کیا می کنم:

عشق شاید یه کلمه سه حرفی باشه.شاید یه واژه پر انرژی باشه.

اما به قول خودت عشق دل می خواد نه دلیل.درسته من دلم رو از دست دادم اما دارم

دوباره بدستش می یارم.

به امید دیدار دوست خوب من

همزادی شاید برای تو

+ نوشته شده توسط همزاد در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 19:57 |
زماني عاشقي و مي توني ادعا كني كه عشقت واقعيه
كه رهاش كني ... در قفس رو باز كني و بذاري پرنده ي قشنگ پرواز كنه ...
آزاد آزاد
بذار اونقدر بره كه در انتهاي آسمون ببينيش ...
مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و برگشتني باشه (بر مي گرده )
اما اگه بر نگشت !
بسپرش دست خدا
بذار اونقدر پرواز كنه تا به اون جايي كه مي خواد برسه
به همون جايي كه دل كوچيكش شاد باشه و احساس سعادت كنه !!!!!

+ نوشته شده توسط همزاد در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 12:36 |
   

                                                                  

به نام پیوند دهنده ی قلبها

یو هووووووووووووووووووووووووووووو

یه عروسی افتادیم

اونم چه عروسی؟چه دامادی؟ به به !

تا چند روز دیگه عزیزترین دوستم قشنگترین رفیقم داره ازدواج می کنه.

عاطفه خانوم یا بهتر بگم عروس خانوم خیلی خوشحالم که داری ازدواج

می کنی.

من واسه تو و آقا محمد آرزوی خوشبختی و سعادت می کنم و امیدوارم

در کنار هم به آینده ای موفق و سراسر شادی برسید.

به امید خوشبختی برای شما عزیزان

                        

+ نوشته شده توسط همزاد در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 11:52 |

 

دیشب دلم بد جوری گرفته بود....

 

شاید داشت به خودش فکر می کرد.شاید داشت به این فکر می کرد چرا حالا؟چرا

 

 اونجا؟

 

چرا اون؟چرا؟چرا؟

 

توی همین گیر و دار بود که به دادش رسیدم.

 

من بهش گفتم سهم من این بوده هر کسی یه سهمی داره و شاید این یک قسمت کوچیک

 

 ازاون باشه یه قسمتی که هرگز دوستش نداری اما باید تحمل کنی و قبول.

  

اما دلم راضی نمی شد هوای گریه داشت.می گفت می خوام گریه کنم می خوام با

 

 صدای  بلند گریه کنم.

 

و من هم گفتم گریه کن .گریه کن تا هیچ وقت یادت نره که کی بودی  و چی شدی؟

 

باید اینو بفهمی که شاید دیگه من مثل گذشته نتونم بهت کمک کنم چون دیگه اصلا

 

به حرفای تو گوش نمی کنم.شاید تو واسم یه عضو مرده باشی.اما اگه می خوای زنده

 

باشی دیگه نباید اینقده سریع ببازی.باید محکم باشی باید قوی باشی.

 

می دونی توی این دنیا آدم های رنگارنگی هستند اونی که فکر می کنی که همیشه

 

 برای تو خواهد ماند مطمئن باش که تو رو جا می ذاره و می ره دنبال دنیای خودش.

 

شاید بشه گفت همه ی اونایی که خیلی ادعاشون می شه از همه بدتر هستند و باید

 

بدنبال همه ی آدمهای بی ادعا در این مورد بود.

  

دل کوچیکم.....دل عزیزم ......دل مهربونم....می بخشی که نمی تونم مثل گذشته

 

باهات حرف بزنم.ببخش که نمی تونم مثل گذشته باهات صمیمی باشم.

  

حالا ناراحت نباش.دنیا اونقده بزرگ هست که بتونه جایی واسه تو داشته باشه.

 

نمی خواد دیگه غصه این دنیا رو بخوری خود همین دنیا انتقام تو من و عشقمون رو

 

 خواهد گرفت. فقط صبر کن و صبر............

 

همزاد و یک دل شکسته

+ نوشته شده توسط همزاد در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 14:35 |
 

آسمان قبلم به دنبال سوسوی تک ستاره ای است که از فرسنگ ها  دور برایش نور افشانی می کند.

ستاره ام را در میان زمین و آسمان آنجایی که قلبم معلق بود گم کردم.

به دنبال آن همه زیبایی رفتم تا به اوج سبز نیلگون شفق رسیدم و در آنجا نیز میان تک تک گلبرگهای

امیدم ستاره ام را ندیدم.

از آسمان به زمین امدم و در کناز هر قلب عاشق و بیقراری که ستاره ای داشت به جستجویش گشتم.

به دنبال او تا اعماق آبی دریای عشقم رفتم و در لا به لای ماسه های نرم و لطیف مهرمان گشتم.

و باز هم او را ندیدم.شاید ستاره ام امروز برای کسی دیگر است که او را نمی یابم.

شاید ستاره ام دیگر برای من نور افشانی نمی کند شاید خورشید وجود من به اندازه ی روشنایی

ستاره ام روشن نیست

اما من می روم و باز هم میگردم .....حتم دارم که ستاره ای بهتر از او می یابم حتم دارم

                                            

 

+ نوشته شده توسط همزاد در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 16:59 |

به نام خداي مهربونم...........

 

امروز اومدم اينجا كه بگم مي خوام دوباره شروع كنم.

 

مي خوام از اين لحظه به بعد واسه خودم يه زندگي جديد

 

داشته باشم.واسه خودم!!!!

 

مي خوام يه شروع جديد داشته باشم.يه شروع نو . يه شروع تازه

 

يه شروعي كه با تمام شروع هاي قبلي من يه فرق داشته باشه شروعي كه از اولش من

 

تعين مي كنم كه كي باشه و كي نباشه؟

  

من از امروز متولد شدم من از امروز پا به دنياي جديدي گذاشتم كه اسمش رو خودم

 

انتخاب مي كنم و اسمش رو گذاشتم خوشبختي

 

اومدم بگم تا بدونيد من كي هستم .من از امروز يه همزاد جديدم

 

همزادي كه واسه خودِ خودِ خودمه و هميشه مي خواد خودِ خودِ خودش باقي بمونه

 

فكر مي كنم واسه آشنايي كافي باشه

 

به اميد موفقيت براي شما عزيزان

 

همزاد

+ نوشته شده توسط همزاد در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 17:11 |


Powered By
BLOGFA.COM